همکارای گوز ولی بحث های جالب

همکارام اونور تر از من نشستن و دارن درباره یه موضوعی که من خیلی دوست دارم صحبت میکنن اما من اینجا نشستم و به بحثشون نمی پیوندم چون خیلی بچه های گوزی هستن و از اونان که بحث رو عوض میکنن و یه جوری رفتار میکنن که انگار چه بحث سیکرتی بوده

3

خیلی اعصابم خرده

گاهی انقدر کوتاه میای و با خورت میگی که ارههه راه بیام و تو سختی کمک کنم بعد میان دقیقا تو پاچه ات میذارن

گاهی هم البته اینجوریه که با خودم میگم شاید چون نیتم برای کمک پاک نبوده اینجوری میشه. که همه اینا داستان هایی بودن که بقیه میگفتن تا ما رو بترسونن.

 

نمیدونم چرا خیلی بابت اینکه حقم اجحاف بشه عصبانی میشم و اعصابم رو خرد میکنه

امروز فقط استراحت میکنم

یه مدتی بود اینجا رو ساخته بودم ولی هیچ دلگرمی ازش نداشتم. توی بیان به داشتن مخاطب عادت کرده بودم و اینجا هیچ کس نبود و امروز به یادم افتاد که اول بیان هم همینجور بود و چقدر راحتتر اونجا می‌نوشتم.

از اینکه یه جایی هست که بنویسم و هیچ کس منو نشناسه هیجان زده شدم

امروز اف ام و بعدش چهار روز به طرز سنگینی شیفتم. و امروز تصمیم گرفتم بی نهاااایت استراحت کنم

الان ساعت یازده و من هنوز صبحونه نخوردم و درگیر دیدن فیلم "خواهر دیگر بنت" هستم و چقدرررر فشنگه و این تایپ فیلمای اروپای قدیم برام دلنشینه.

بعدا درباره اش باید یه پست جدا بنویسم.

امروز تمام برنامه ام استراحت کردنه.

شاید اصلا چهار روز پرفشار اینده اونقدرا هم برام اذیت کننده نشه اما همیشه توی ذاتم بوده که برای بدترین پیشامد اماده کنم خودم رو. این واقعا ویژگی جالبی نیستش و سعی دارم عوضش کنم‌. مثه این میمونه که با مریض شدن یکی از اعضای خانواده ات تو تا مراسم ختمش و بعد از اون دنیا چقدر تغییر میکنه پیش بری و حتی براش اشک بریزی.

امروز فقط استراحت میکنم.

 

سلام

فعلا اینجا روزمره مینویسم تا یه جای دنج و راحت پیدا کنم